سینمای ایراننقدنقد و یادداشتهمه مطالب

ژورنالیسمی که تبدیل به سینما نمی شود/یادداشتی بر فیلم ” خانه کاغذی”

 

ژورنالیسمی که تبدیل به سینما نمی شود

خانه کاغذی درست از همان جایی ضربه میخورد که ادعای رسیدگی به آن را دارد. نزدیک شدن به دنیای ذهنی و شخصی روزنامه نگاران روشنفکر و سر خورده آن هم در مدیومی چون سینما ، در عین جذابیت ، کار سهل و آسانی به نظر نمیرسد ‌.شاید به خاطردریافت همین نکته مهم بوده است که تینا پاکروان بعنوان تهیه کننده برای نوشتن فیلمنامه به سراغ یک منتقد سینمایی و ژورنالیست رفته است تا احتمالا فضای فیلم به حال و هوای مورد نظر نزدیکتر شود .اما بر خلاف انتظارات ، چیزی که خانه کاغذی را سطحی و در عین حال جعلی جلوه میدهد ، همان فیلمنامه ای است که توسط دوست ژورنالیست ما به نگارش در آمده است .شعارگرایی افراطی که فیلم را در حد همان پاورقیهای روزنامه ای تنزل داده است در کنار میزانسنهای کهنه فیلمساز که همچنان حوض پر آب و گلدان شمعدانی را بعنوان عناصر نشان دهنده عشق انتخاب میکند ، باعث شده  خانه کاغذی ،بیشتر از آنکه بخواهد فیلمی جدی و کنکاشی عمیق از زندگی روشنفکران روزنامه نگار باشد، سطحی و عقب افتاده به نظر برسد .خسرو نقیبی که خود سالها است در مطبوعات مختلف کشور قلم میزند ، در ارائه تصویری سینمایی از زندگی و رابطه یک روزنامه نگار با دختر و معشوقه سابقش ناتوان به نظر رسیده و تنها راه نشان دادن عشق را به قدم زدن در خیابان و خوردن غذا در یک رستوران تقلیل میدهد.

نمایی از فیلم خانه کاغذی

فیلمنامه نویس ، بدون تمرکز بر روی شخصیت اصلی داستان ، کاراکترهای فرعی بی خاصیتی را وارد فیلم کرده که نه تنها تاثیری در پیشبرد درام ندارند که در خوش بینانه ترین حالت همانند شخصیت حسین پاکدل میتوانند با مزه پرانیهایشان نمک و زمان فیلم را توامان افزایش دهند . در این میان مطرح کردن ایده های بی ربطی چون  حادثه منا در سفر حج وعشق پسر عمه پولدار بازاری به دختر روزنامه نگار که انگار درست از وسط قصه های دوزاری تلویزیونی به فیلم راه پیدا کرده اند،  میتوانند ادعای جدی بودن اثر را به زیر سوال ببرد . کافی است به صحنه حضور ثریا قاسمی با جعبه شیرینی در دفتر روزنامه نگاهی بیندازید تا میزان تاثیر سریالهای درجه دو تلویزیونی  بر ذهن و فکر نویسنده را در یابید .به نظر میرسد نوع حضور و فعالیت نویسنده فیلمنامه در دنیای مطبوعات ، جهان بینی و توانایی لازم برای درک و انتقال فضای زیستی  یک روزنامه نگار روشنفکر در مدیوم سینما را به او نداده است. اینجا است که حرفها و دیالوگهای شعاری جای فضاسازی نمایشی  و کلیشه ها و عناصر فیلمفارسی جای نوآوری را در فیلم گرفته و ما حصل کار را به اثری بی مایه تبدیل کرده است.شاید لحظه مرگ فیلم همان جایی باشد که تماشاگر حاضر در سالن سینما از صدای شلیک گلوله انتهای فیلم ، هیچ تالم و تاثری در روح و روان خود نسبت به کاراکتر اصلی فیلم احساس نمیکند . تاثری که فیلمساز برای انتقال آن به مخاطب ، نود دقیقه وقت او را در اختیار داشته است .

نوشته : نرگس شجره

به این مطلب امتیاز دهید

0%

امتیاز کاربران: اولین نفر باشید!
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بستن