اخبارسینمای ایرانمصاحبههمه مطالب

گفتگویی تازه با ناصر ملک مطیعی( قسمت اول ) : از سینماداری پدر تا شروع بازیگری

سایت تحلیلی خبری فیلمروز : خوبی گفتگو با ناصر ملک مطیعی این است که تو می توانی راحت بنشینی، گوش کنی، مبهوت باشی، بغض کنی و حتی اشک بریزی. روبرویت او نشسته است. ترکیب قدرت و پهلوانی، خشم و عطوفت، شمایل مردی و مردانگی و در یک کلام ناصر ملک مطیعی.

هفته نامه دیده بان – آرش نصیری: خوبی گفتگو با ناصر ملک مطیعی این است که تو می توانی راحت بنشینی، گوش کنی، مبهوت باشی، بغض کنی و حتی اشک بریزی. روبرویت او نشسته است. ترکیب قدرت و پهلوانی، خشم و عطوفت، شمایل مردی و مردانگی و در یک کلام ناصر ملک مطیعی. اینجا تنها جایی است که می توانی هر وقت بغض کردی راحت باشی و اجازه بدهی اشک ها کار خودشان را بکنند. وقتی او، هر بار از خودش که نه، حتی از کاراکترهایش هم که می گوید اجازه می دهد بغض و اشک کار خودشان را بکنند، تو کجای غرور قرار داری؟

آن بار البته بغض کرده بود و حتی آن بغض ترکیده بود. داشت می گفت خودش هم می خواست همان باشد که در کاراکترهایش بازی شان می کرد. آنقدر هم صادقانه بازی شان می کرد که مردم باور کرده بودند سالار مردان خود اوست، از بس ردای مردانگی و پهلوانی برازنده اش بود… و ناصرخان واقعا هم سالار مردان است. وقتی می گوید بابت ماجراهای پیش آمدهاز احدی گله و شکایتی ندارد، شما با همه وجود باورش می کنید و این بار شما بغض می کنید. مگر این همه بزرگواری ممکن است؟! هر کس بود تا حالا حرف ها زده بود. اما او آقایی مجسم است. می گوید آنها هم لابد دلایلی دارند و این تلویزیون مملکت خودمان است. وقتی از مردم حرف می زند می فهمید که اندک غصه و ناراحتی اش برای چیست.

می گوید دلم می خواهد یک جوری محبت های مردم را جبران کنم. می گوید در تمام این سال ها که من به ظاهر نبودم، آنها رهایم نکردند و من دلم می خواست یک جور این همه محبت را جبران کنم. تمام ناراحتی اش از پخش نشدن آن برنامه ها هم به این دلیل بود. در همین مصاحبه می گوید که حاضر است برود دم در سینما بلیت پاره کند تا به مردم بگوید که چقدر عاشق شان است و چقدر بابت این همه محبت شان از آنها سپاسگزار است. اینها همه خواسته مردی است که در اوج استغناست. می گوید من با داشتن این همه محبت مردم به هیچ چیزی احتیاج ندارم و شما با همه وجود اینها را باور می کنید. آخر او ناصر ملک مطیعی است، مرد مردان، مرد همه سال ها، مرد همیشه.

همیشه مرد

سینمای پدر

گفته بودید که پدر شما سینمادار بود و البته خیلی زود ورشکسته شد. می خواهیم برگردیم به قبل تر، قبل از این که شما متولد شوید شغل پدر یا اصولا شغل خانوادگی تان چه بود؟

– موقعی که پدر جوان بود سینما و ایشان با خان باباخان معتمدی و یدالله خان سینما تمدن آشنا بود. بعد یک بالاخانه اجاره می کنند در چهار راه سیروس برای سینما. این بالاخانه قدیمی گویا هنوز هم هست ولی خیلی قدیمی است. پدرم با پسرخاله و پسردایی و قوم و خویش شان دسته جمعی یک سینما درست می کنند، یکی بوفه را اداره می کرد، یکی دم در بود و یکی هم کار دیگر. این سینما را گویا دو سه سال هم نگه می دارند. من خیلی کوچک بودم و شاید یک خاطرات خیلی محو و کوچکی هم یادم بیاید و به صورت دور و مبهمی یادم می آید که مرا بردند داخل سینما و نشاندند روی صندلی. این بلیت ها و صورتحساب ها و اینها در دفاتر قدیمی خانه ما بود اما کم کم در اسباب کشی های مختلف از بین رفت. یادم هست که می گفتند مثلا دو ریال نفع داشتیم و از این حرف ها…

می دانید که چه فیلم هایی نشان می دادند؟

– فیلم های ماسیس در جهنم و این فیلم ها. البته فیلم فیلم های عربی هم ممکن است بوده ولی انگار عمدتا فیلم های آمریکایی بود که سینمای میهن و تمدن و اینها نمایش می دادند و وقتی تمام می شد می دادند سینمای پدر من هم نمایش می داد.

چطور شد که ورشکسته شدند؟

– لابد این کاره نبودند. بعد هم این که سینما تازه شروع شده و در یک کش و قوس عجیب بود و اینها هم سرمایه درست و حسابی نداشتند و نمی توانستند خوب رقابت کنند. این بود که این سینما را فروختند و تا آنجایی که من یادم هست یا می دانم، پدرم با پولش یک موتورسیکلت خرید (خنده) این هم آن وقت ها یک چیز به روز بود…

خدابیامرز گویا خیلی آدم به روزی بودند و به مظاهر آن روزهای تمدن توجه ویژه داشتند. تحصیلات هم داشتند؟

– بله، تحصیلکرده مدرسه آلیانس بود و فرانسه خوانده بود.

شما چند خواهر و برادر بودید؟

– من تک فرزند بودم.

خود این هم نشان می دهد که آدم متمدنی بوده، آن موقع یک فرزند داشتن، سینما راه انداختن و بعد موتورسیکلت خریدن و …

– به هر حال خانواده متوسط خوبی بودند. مادرش زن مدیریه ای بود. پدر من مدرسه پست و تلگراف را هم دیده بود. بعد موتور را فروخت و مطابق معمول که هر کس از هر جا زده می شود می رود کارمند دولت می شود، او هم می رود و کارمند پست و تلگراف می شود. آخرین پست ایشان هم رئیس پست زنجان بود. بعد هم بازنشسته شد و فوت کرد.

خودتان یادتان می آید کی برای اولین بار علاقه مند سینما شدید؟ وقتی که نوجوان بودید کدام بازیگر را دوست داشتید؟

– لابد همین که پدرم سینما داشته و من در کودکی به آنجا برده می شدم، تحریکم کرده و در ذهنم مانده بود که بعدا به این کار علاقه مند بشوم. آن موقع سینما تازه شروع شده بود و ما هم با بچه های هم قد فامیل مان جمع می شدیم و پرده می کشیدیم و نور می انداختیم، ادا و اصول در می آوردیم و عکس می انداختیم. وقتی از دبستان آمدیم وارد دبیرستان شدیم، سینما وضع خوبی به خودش گرفته بود و فیلم های آمریکایی می آمد با هنرپیشه های معروف و ما هم تفریح دیگری غیر از ورزش و سینما نداشتیم یا در زمین فوتبال بودیم یا در سینما.

تئاتر هم می رفتید ببینید؟

– آن موقع نه ولی بعد از هجده نوزده سالگی چند تا از تئاترهای نوشین را دیدم و علاقه مند شدم. البته همیشه بیشتر حواسم به سینما بود.

وقتی دنبال گریگوری پک دویدم!

همیشه مرد

 

آن موقع و در نوجوانی بازیگر مورد علاقه تان چه کسی بود؟

– در سینما گریگوری پک، خیلی بازیگر با شخصیتی بود، البته آنها دیگر مثل جان وین و مارلون براندو و آنتونی کویین هم بودند منتها گریگوری، یک شخصیت دیگری بود و من خیلی دوستش داشتم. از تصادف روزگار یک بار در شانزه لیزه دیدم دارد می رود در هتل لنکستر در یکی از کوچه های شانزه لیزه. من با خانمم و بچه ها داشتیم قدم می زدیم. دویدم سمتش تا برسیم بهش و با او در راهرو حرف زدیم.

همینطور که داشتیم حرف می زدیم خانمم خواست بگوید که ایشان هم در ایران آرتیست است، که من زدم به پایش و گفتم نگو. چون معمولا توریست ها که همدیگر را ملاقات می کنند، حرف هایی می زنند که به نوعی لاف در غربت است. آدم بی خودی چرا برای کسی که در جریان نیست و دلیلی هم ندارد که در جریان باشد، توضیح بدهد. ما فقط گفتیم که به شما علاقه مند هستیم.

پس آن موقع که همه دنبال شما می دویدند، شما دویدی دنبال گریگوری پک…

– واقعا دویدم. می ترسیدم نرسم بهش و او برود توی اتاقش . زودتر رفتیم که در لابی به او برسیم. پنج شش سال بعد آمد به جشنواره تهران و با اتوبوس رفتیم مهرشهر. همگی آنجا در یکی از کاخ ها دعوت بودیم. علی عباسی و بهروز و خیلی های دیگر هم بودند. آنجا ما را معرفی کردند و شانس من این بود که مرا نشناخت. (خنده) البته می شناخت هم مهم نبود. خیلی دوستش داشتم.

از واریته بهار تا ولگرد و …

 

داشتید در مورد علاقه و کشش تان به سمت بازیگری می گفتید…

– بله. در محافل دوستانه و خانوادگی مان همیشه دور و برمان را شلوغ می کردیم و کم کم هی به ما می بستند که تو می توانی فلان بشوی و قیافه ات را فلان طور کنی و …

این موقع چند سال تان بود و پس چرا رفتید معلم ورزش شدید؟

– الان می گویم. در سال ۱۳۲۷ رفتم در واریته بهار بازی کردم. قبلش یک سال رفته بودم هنرستان هنرپیشگی و خانم ژاله علو آنجا بود. جعفر والی و براتلو و چندین تن از دیگر هنرمندان هم بودند.

این موقع آقای والی و دیگران که فرمودید هنرپیشه تئاتر بودند؟

– در آن مقطع در این هنرستان وجود داشتند. هنرپیشه های معروف تئاتر آن زمان سارنگ و محتشم و اعظمی و محمد علی جعفری بودند. آقای داریوش اسدزاده هم بودند.وقتی تئاتر نوشین آمد یک کلاس بالاتری داشت و آن زمان توده ای ها هم زیاد بودند و همه اهل تئاتر نوشین بودند. شباویز و خاشع هم بودند.

گویا در همان مقاطع یا بعدش مرحوم داود رشیدی هم آمدند…

– درست نمی دانم. فکر کنم که ایشان بعدتر آمدند. از آن دوره که تئاتر «بادبزن خانم ویندرمیر» به نمایش در آمد خانم مهرزاد هنوز هستند. خدا انشاءالله سلامت شان بدارد. هنوز این جمله ایشان در آن نمایش یادم هست که می گفت: «دخترکم غروب آفتاب را خیلی دوست داشت.»

خیلی خاطره دارم با این نمایش ها. در آن هنرستان هنرپیشگی، خانم ژاله علو بود که اصرار داشت که شما قیافه ات مثل ترون پاول است. ترون پاول آن زمان هنرپیشه معروف و محبوبی بود. ایشان این را گفت و ترون پاول شدن افتاد توی سر ما. ایشان به من گفت شما بروی توی سینما. ما عکس و مشخصات مان را داده بودیم دکتر کوشان که میترافیلم را داشت. تازه چندتا فیلم را دوبله کرده بودند و چندتا فیلم هم ساخته بودند و اینطوری دعوت شدیم به واریته بهار. واریته بهار تکه تکه بود و در یکی از اپیزودها آقای انتظامی چاغاله می فروخت، یک تکه اش آقای عبدالعلی همایون غزل می خواند و در یک تکه هم من و پرویز خطیبی بودیم که او دکتر بود و من هم معاونش.

پرویز خطیبی شاعر و آهنگساز؟

– شاعر و نویسنده و روزنامه نویس و همه کاره بود. آن فیلم فیلمی نبود که کار بکند و دو سه شب بیشتر نماند. تکه تکه بود و معنا نو مفهوم خیلی خاصی هم نداشت. بعد گذشت و من هم یک سال هنرستان هنرپیشگی بودم و دیگر نرفتم آنجا. دوتا همدوره خوب داشتم که یکی منوچهر زمانی بود که بعدا یکی از بهترین دوبلورها شد.

و در بعضی فیلم ها هم جای شما حرف زد…

– بله، حالا هم در ایتالیاست. یکی دیگر هم آقای زنجانی بود. ما با هم در چندتا پی اس در هنرستان هنرپیشگی بازی کردیم. آنجا معلم های خیلی خوبی هم داشتیم اما حقیقتش این است که حوصله ام از هنرستان سر رفت. نمی دانم چرا دلبخواه من نبود.

برای واریته بهار چه کسی شما را معرفی کرده بود؟

– خودم عکس و مشخصات داده بودم میترافیلم و یک روز به من گفتند یک روپوش سفید بگیر و بیا. یعنی حتی روپوش سفید دکتری را هم نداشتند و ما باید خودمان می بردیم. (خنده)

با ولگرد معروف شدم

همیشه مرد

داشتید می گفتید که حوصله تان از هنرستان هنرپیشگی سر رفت.

– بله، آمدم بیرون که بروم به دنبال سینما اما در ضمن حواسم به ورزش هم بود چون فوتبال بازی می کردم و همینطور کوهنوردی می کردم. این بود که رفتم سراغ تربیت بدنی و شدم دبیر ورزش. سال ۱۳۳۰ آقای جمشید بیوکی که توی کار فیلم بود، یک بعدازظهر آمد منزل ما و گفت شما را برای یک فیلم می خواهیم. یعنی اگر من آن بعدازظهر منزل نبودم، حالا ناصر ملک مطیعی هم نبود و من یک چیز دیگر بودم.

چطور آمدند دنبال شما؟ می شناختند شما را؟

– واریته بهار را دیده بودند و جمشید هم مرا می شناخت و عکس من را هم داشتند. سر پیچ شمرون یک بستنی فروشی بود به نام بستنی گل و بلبل که زیرش استودیو بدیع بود. مهندس بدیع رادیوساز و متخصص رادیو بود و روبروی بانک ملی یک مغازه داشت. او یکی از ایرانی های مقیم عراق بود که آمده بود ایران و به کار فیلمبرداری هم وارد بود. دوتا شریک هم داشت که یکی یک سرهنگ شهربانی به نام منوچهری بود و دیگری آقایی به نام قدری.

آنها می خواستند یک فیلم درست کنند به نام آهنگر. این فیلم آهنگر ساخته نشد. کارگردانش هم قرار بود آقای دریابیگی باشد که کارگردان تئاتر بود. از آلمان همان موقع آقای رئیس فیروز که رفیق ما در هنرستان هنرپیشگی بود یک داستان داشت به نام ولگرد و خودش هم آن را کارگردانی کرد. بالاخره هنرپیشه بود و کارگردانی در آن زمان هم به آن معنا که امروز هست نبود. همینقدر که می گفت حالا راه برو و حالا بیا آنطرف و فیلم می گرفتند. ولگرد ساخته شد و همان اول که گذاشتند خیلی گرفت.

نقش مقابل شما چه کسانی بودند؟

– خانمی بود به نام خانم سوسن که زن یک آمریکایی شد و رفت.

و شما با ولگرد یک دفعه ستاره شدید…

– بله. با ولگرد معروف شدم و بعد استودیو پارس فیلم که همان واریته بهار را درست کرده بود و سیامک یاسمی و محمود کوشان صاحبش بودند و با من هم آشنا بودند گفتند چرا نمی آیی پارس فیلم؟ من هم رفتم آنجا و غفلت و افسونگر را بازی کردیم.

برای ولگرد با شما قرارداد بسته بودند؟

– به من پانصد تومان دادند. پانصد تا یک تومانی . بعد هم که فیلم آمد بیرون هزار تومان دیگر دادند.

بعد که رفتید پیش دکتر کوشان با شما قرارداد حرفه ای تر بستند؟

– بله. همان موقع که من پانصد تومان برای ولگرد گرفتم، حقوق دبیر ورزشی من دویست و چهل و پنج تومان بود. یعنی این مقدار هم برای خودش پولی بود اما ما هم به هوای پول نرفته بودیم. برای عشق مان رفته بودیم و حاضر بودیم دستی هم بدهیم. مثل حالا که دستی می گیرند. (خنده) بعد از این که غفلت و افسونگر را بازی کردم استودیو دیانا فیلم با من یک قرارداد بست یک ساله که سالی دو فیلم بازی کنم به کارگردانی آقای خاچیکیان و ماهی هزار تومان هم بگیرم. آنجا یک فیلم بیشتر بازی نکردم ولی ماهی هزار تومان را به ما دادند. آنجا چهار راه حوادث را درست کردند و من هم رفتم دانشگاه افسری که خدمت نظام را انجام بدهم.

پهلوان مورد علاقه مردم

 

یک نکته دیگر، این استایل و شمایل شما در فیلم ها، با آن کلاه و پیراهن مشکی و … آیا آن روزها مد روز جوان ها بود؟

– بعد از آن این شمایل جا افتاد. البته لوتی ها و پهلوانان قدیم زیر بازارچه و توی محل از هشتاد، نود سال و بلکه صد سال پیش معروف بودند. آنها آدم های مورد اعتماد مردم و لوتی های محله و پهلوانان زورخانه ای بودند. بعد از جنگ بین الملل دوم که متفقین به ایران ریختند، شب ها در خیابان استامبول و اطراف آن مشروب می خوردند و خیلی شلوغ می کردند. کم کم جوان های غیرتمند مقابل اینها را می گرفتند و کم کم مشتی و لوتی پیدا شد. طوری هم شد که چند نفرشان را تبعید کردند بندرعباس و آن وقت، آن که از بندرعباس می آمد دیگر گنده لات بود و دیگر کسی حریفش نبود. این آدم ها خیلی معروف و برای خودشان کسی بودند و مردم هم خیلی دوست شان داشتند.

آنها آدم های دست به جیب بودند و به دیگران کمک می کردند. امانتدار بودند، غیرت داشتند و ناموس پرست بودند. البته در بین اینها آدم های بدی که کار بد بکند هم بود اما اغلب شان معتقد بودند و مثلا محرم که می شد دو ماه از همه کارها فاصله می گرفتند و فقط عزاداری می کردند. خلاصه این که صفاتی داشتند که مورد توجه مردم بود. مثلا اگر چند روزی اصغر آقا بنا پیدایش نمی شد، می رفتند سراغش می دیدند از نردبان افتاده پایین و جاییش شکسته، کمکش می کردند که زندگی اش لنگ نماند. این لوتی گری را داشتند. به رفاقت خیلی اهمیت می دادند، نامردی نمی کردند، محال بود که پشت پا بزنند به کسی و …

فکر می کنم وقتی اولین بار این شمایل برای شما درست شد، جامعه هم آماده بود که چنین قهرمانی داشته باشد…

– اینها را مردم تعیین می کنند و من هم گویا در این نقش جا افتادم. خیلی هم به من امتیازات فوق العاده می دادند. یعنی این کاراکتر خیلی آدم خوبی بود، حق مظلوم را می گرفت، پهلوان بود، غیرت و تعصب داشت و …

چشم پاک بود…

– بله. این چشم پاکی هم خیلی مهم بود و از همه مهم تر این که این لباس و این کلاه و این هیبت به من می آمد یعنی ناخودآگاه به تن من نشسته بود وگرنه این کار را قبلا هم کرده بودند اما خیلی به همه نمی آمد.

چون ورزشکار بودید و قد و بالای تان هم ماشاءالله خوب بود…

– همه آنها هم ورزشکار بودند ولی به همه نمی آمد. البته اینها را خدای ناکرده حمل بر خودستایی نکنید. حالا که اینهارا گفتم بگذار یک پز هم بدهم و از نقش امیرکبیر بگویم که بازی کردم. وقتی که من نقش امیرکبیر را بازی کردم همه قبول کردند. یعنی مهدی مشکی شده بود امیر کبیر اما چون در قالب امیر رفتم همه پذیرفتند و دوست داشتند. بعدا خیلی ها امیرکبیر را بازی کردند اما امیرکبیر هم به من آمد. خدا رحمت کند علی حاتمی را با آن دیالوگ ها و با توانایی اش. می خواهم این را بگویم که مردم باید یک چیزی را بپذیرند و این را از من پذیرفته بودند.

در مورد فردین هم اینطور بود. بعد از فردین چند هنرپیشه جوان تر از فردین هم آمده بودند که به آنها می گفتند فردین جدید اما هیچ دام فردین نشدند. می زدند و می خواندند و شاد بودند اما فردین یک چیز دیگری بود و مردم این را از او پذیرفته بودند. یا بعدا بهروز آمد و با آن کاراکتر خاص و بازی ها گل کرد و بعد از او دیگران آمدند اما بهروز نشدند. آنها هم ادای او را در می آوردند اما بهروز چیز دیگری بود. او خودش بود و مردم او را پذیرفته بودند.

آوازخوانی به من نمی آمد!

 

آن موقع رقص و آواز در فیلم های غربی و هندی خیلی زیاد بود اما در دوره شما این شکل فیلم ها نبود و شما هم به سراغ این فیلم ها نرفتید، چرا؟

– زیاد بود اما هنوز معلوم نبود که مردم اینها را خیلی دوست دارند و حتما باید باشد. در فیلم ولگرد آقای قوامی فاخته ای یک آواز خوانده بود و من باید این آواز را در یک باغ برای دختری می خواندم. دختر توی تاب نشسته بود و من مثلا داشتم این آواز را برای ایشان می خواندم، منتها من لب خوانی بلد نبودم. حالا که صحبتش شد این را بگویم که فردین خیلی قشنگ لب خوانی می کرد. طوری لب خوانی می کرد که انگار واقعا خودش دارد می خواند اما من اصلا بلد نبودم و در آن فیلم هم همان طوری سرم را انداخته بودم پایین و تان می دادم (خنده) برای همین بعد از آن هم خیلی جرأت نکردم این کار را انجام بدهم.

اتفاق افتاد که روی غزل ایرج لب خوانی کنم اما نه به آن معنا نبود. بعد هم که این لب خوانی مد شد پیشنهاد به من نمی کردند و من هم اساسا قبول نمی کردم. تیپ من یک تیپ سنگین رنگین جدی بود و اینجوری جا افتاده بود و به درد خواندن نمی خورد. فیلم هایی هم بود که خواننده در کنار من بازی می کرد. مثلا در فیلم خاطرخواه خانم فروزان می خواند و من در کنار ایشان بازی می کردم. این هم از آن کارهای سخت هنرپیشگی است و آدم در کنار یک خواننده نمی داند که چه کاری باید انجام بدهد. (خنده)

در زندگی معمولی ام تا حالا دست روی کسی بلند نکردم!

همیشه مرد

عکس ناصر ملک مطیعی و همسرش مهین

پایان قسمت اول گفتگو ….

منبع : هفته نامه دیدبان

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بستن